تبليغاتX
دنياي خاموش من

دنياي خاموش من

با سلام خدمت تمام دوستان عزیزم...

گاهی اونقدر احساس تنهایی می کنی که دلت نمی خواد اون رو با کسی قسمت کنی .

گاهی اونقدر درد می کشی که دیگه درد رو نمی فهمی .

گاهی اونقدر به جای خوبی بدی می بینی که دلت نمی خواد دیگه خوبی کنی .

گاهی اونقدر لحظات برات کند می گذره که دلت می خواد زودتر از دست زمان خلاص بشی .

 

 اما ....

 

همیشه اگر تنهاتر از تنها هم شوی ، باز خدای یکتا هست که با توئه .

همیشه درد و رنج می تونه راهی باشه برای بهتر درک کردن .

و هر درد تجربه ای رو به همراه داره که اگر خوب فهمیده بشه ازهر شیرینی شیرین تره چون تو رو یک قدم از بقیه جلوتر می بره و نزدیک تر به خدا می کنه .

همیشه خوبی وجود داره و ارزش خوبی بالاتر و برتر از بدی هست .

ودلهای که بی قرار این خوبی ها هستند .

همیشه این زمان هست که تو رو به پیش می بره ...

و لحظات حال منتظر تو هست که باهاش همراه بشی .

  

یادمان باشد طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم

یادمان باشد از امروز جفایی نکنیم

یا که در خویش شکستیم صدایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم

 

 

 

مادر....

 

وقتیکه من بزرگ شدم، شاید معمار شوم آنگاه تمامی جهان را همچون بامی بر فراز دستان و ستون خواهم کرد.وقتیکه من بزرگ شدم، شاید پزشک شوم آنگاه با عطر تو نوشدارویی خواهم ساخت بر تمام دردهای جهان و آنگاه به سلامتی شان با لب های تو بر گونه های شادی تمام کودکان جهان بوسه خواهم زد وقتیکه من بزرگ شدم، شاید یکروز با چتر گیسوا تو از آسمان آرزوهایت پروازی کنم بر آستان زمین  زمینی که پای تو آنرا نگه داشته است و آنگاه خواهم دوید تا مرزهای درونت و در پنهانترین گوشه های جنگل سبز آغوش  تو پنهان خواهم شداکنون را که نام نهادی فصل کاشت فردا که من بزرگ شدم در زمان برداشت مادرم، به تو قول می دهم من  تو را دوست خواهم داشت

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 17:16  توسط ...yas...  | 


ای کاش...
 

ای کاش در اين دنيای سياهی و دورنگی من و تو کنار هم می مانديم و زندگی ای پر از

عشق و محبت را اغاز ميکرديم ای کاش در اين زمونه ی غريب من و تو در حال و هوای

عاشقانه مست ميشديم ای کاش من و تو به جای حرف جدايی در زيبا ترين خاطرات زيبا

و مشترکمان محو ميشديم ای کاش من و تو در اغوش هم به جای اشک وداع اشک

شوق و پيوند سر ميداديم ای کاش در کنار هم نوای عاشقانه ميخوانديم و پر از شور

عاشقی بوديم ای کاش من و تو کنار ساحل قدم ميزديم و شاهد غروب غم ناک روزگار

بوديم ای کاش به جای جدايی تکيه گاه اين دل خسته و شکسته ام بودی ای کاش با

حرارت نفس هايت جان تازه ای به من می بخشيدی و زندگی ای پر از عشق و محبت

را اغاز ميکرديم ای کاش در اين خلوت تاريک دست در دست هم کلبه ای از عشق و

صفا ميساختيم کاش در لحظه ای مقدس دست های احساسمون را تو دست عشق

ميزاشتيم ای کاش به جای اشک دوری بوسه ی عشق سر ميداديم ای کاش به جای

هجرت پيوند سر ميداديم ای کاش عاشق بوديم...و همديگر را دوست ميداشتيم

ای کاش..............................................


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 15:38  توسط ...yas...  | 


آزاد آزاد مينويسم...در آغوشم بگير ای آخرين هم آغوشم که اين سخنه سخت

دلتنگی آزارم ميدهد...

فرياد که اين ديوانه وار نثرها هم آبی بر اين آتش نيست...کجا بايد گريست؟

کجا بايد گشت ...

تنها اين دفتر مَحرم سروده دلی سوخته است که سفيدی اش طلوع اين شبهای

دراز تنها ييست...

آسمان زمرد که می بارد دوست داشتم می گشادم دلم را تا پاک کند سياهی

سالها صبوری بر سنگينی خاطره را..

در آغوشم بگير بی منت!


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 12:8  توسط ...yas...  | 


و خدا انسان را آفريد....
پشت خرابه های بهشت گِل رُس خوبی جمع شده بود. دستور صادر شد. فرشته ها گل ها را جمع کردند و در گونی های بهشتی ريختند و انبار کردند.(توضيح: گونی بهشتی را از ابريشم ناب و زربافت می بافند)
خدا دست به کار شد. يک مشت گِل را برداشت و سر و شکلش را درست کرد. بعد، در آن روح دميد و حاصل کار چيزی از آب در آمد که اسمش آدم بود.
خدا به فرشته ها گفت:« بچه ها!، اين يارو اشرف مخلوقاته. هر کاری که فکرشو کنين از دستش بر می آد!. قراره يه چند وقتی تو بهشت برای خودش بپلکه و حال کنه. شما هر کاری گفت، براش انجام بدين. باشه؟!»
و بعد گفت:« حالا فعلاً جلوش زانو بزنین و سجده اش کنین. هر چی که باشه، این از شماها خیلی بالاتره...»
جبرئیل بالهایش را پشت کمرش جمع کرد و زانو زد. اسرافیل، سور ش را جوی پایش گذاشت و دو زانو نشست. میکائیل هم کمی سرش را خاراند، اطراف را نگاه کرد و او هم جلوی آدم زانو زد. پنج میلیون و هفتصد و هشتاد هزار و دویست و یازده فرشته حاظر هم همین کار را کردند. اما ابلیس همانطور صاف ایستاد و حتی سرش را هم خم نکرد. با خودش فکر کرد:« قضیه یه جوراییه، من خوشم نمی آد...»
خدا نگاهش را روی جمعیت چرخاند... تا به قامت ایستاده ابلیس رسید. به ابلیس گفت:« تو که انتظار نداری من از این کارت متعجب بشم؟!. هر چی که باشه من خدام و خوب می دونم توی اون کله ات چی می گذره. حالا منظورت از این کار چیه؟!»
یک میلیون و چهارصد و هشتاد و شش هزار و صد و هشت فرشته با شروع صحبت های خدا دست از سجده کشیده بودند و با همان قامت فرو برده-زیر چشمی- ابلیس و هاله عظیم نور مقابلشان را نظاره می کردند.
ابلیس گفت:« شما که می دونین من چی می خوام بگم، پس چرا می پرسین؟»
و خدا پاسخ داد:« چون که اینها نمی دونن. بعدش هم، من برای روایت قضیه امروز توی تمام کتابهای پیامبرانم به حرف های تو احتیاج دارم.»
و بعد نگاهش را از ابلیس به فرشتگان که حالا دیگر تقریباً تمامشان-به غیر از جبرئیل و میکائیل- در همان حالت سجده به او زل زده بودند گرفت و گفت:«خیلی خوب، سرها بالا!، سجده فعلاً بسه... ما اینجا یه مشکل داریم!»
قامت ها بر افراشته شد. بال ها لحظه ای باز و سپس بسته شد. بال های چند فرشته خواب رفته بود و گز گز می کرد که البته به ماجرای ما مربوط نیست.
خدا به ابلیس گفت:« بگو!، گوش می دم»
ابلیس کمی من و من کرد. پایش را روی گودال کوچکی که چند لحظه پیش با نوک انگشتان پایش جلوی خودش درست کرده بود گذاشت. سینه اش را صاف کرد و با کلامی مردد گفت:« خُب.... من مطمئن نیستم....اما..... فکر می کنم که .... توی کار این یارو ....اسمش چی بود؟...»
فرشته ای آرام و زیر لب،اما سریع پاسخ داد:«اسم این یکی آدمه. اما به اینا می گن انسان!»
ابلیس بدون آنکه کوچکترین توجهی به او بکند ادامه داد:« من فکر می کنم توی کار این جناب آدم یه مشکلاتی هست.... خودتون که بهتر می دونین!، این یارو به خودش هم رحم نمی کنه!»
خدا مثل همیشه آرام بود و فقط نگاه می کرد. ابلیس لحضه ای سرش را بالا گرفت. نور قدسی چشم هایش را سوزاند و تنش را ناگهان گرم کرد. با خودش گفت، هزار سال است که بر وجودت سجده می کنم!. بارلاها!، این دیگه چیه که آفریدی؟! موجودی که تو را زجر می دهد و قرن ها و سال ها ناراحتت می کند. پیامبرانت را می کشد، نابود می کند، در آتش می افکند، به صلیب می کشد، مسخره می کند و نسل و خاندان ایشان را نابود می کند. خودش را نیز!....
صدایی از جنس نور افکارش را شکافت:«ادامه بده!، ما گوش می کنیم»
ابلیس به آدم نگاه کرد که عریان نشسته بود و مثل هم نسلان بعد از خودش که آنها را «دیوانه» خواهند خواند، دو رو برش را مبهوت نگاه می کرد و صدایی مثل خِر خِر -یا فس فس- از خودش در می آورد.
مصصم تر از قبل گفت:« خدایا!، من و شما و چند تا از فرشته های مقرب دیگه کل ماجرا رو می دونیم. این حضرت آدم!(کلمه آخری را با لحنی گزنده ادا کرد) به دو روز نکشیده از بهشت اخراج می شه و شما می فرستینش به زمین. بقیه شو که خودتون بهتر می دونید. نیرویی سرکش در نهادش به وجود می آد که خودش رو به تباهی می کشونه.... مولای من!، شما که تصمیم ندارین از این یارو تکثیر کنید؟ این بابا اسباب دردسر کائناته!.»
جبرئیل سرش را با تأسف تکان داد و زیر چشمی اسرافیل را نگاه کرد که عرق سردی بر پیشانی سفیدش نشسته بود و با نگرانی، نظاره گر دوست چند هزار ساله سرکش خود بود.
خدا با همان آرامش همیشگی گفت:« تو فرشته مقرب درگاه منی!. همراه چند فرشته بلند مرتبه دیگه. شما به بسیاری از اسرار من آگاهید چون من اینطور خواسته ام..... اما تا حالا شده فکر کنی که ممکنه شماها از بعضی چیزها هم بی اطلاع باشید؟ نه، می دونم که فکر نکردین چون باز من اینطور خواسته بودم! تو نمیدونی که از بین همین انسان ها موجوداتی به وجود می آیند که هزار سال عبادت تو در برابر دقیقه ای نماز آنها برای من بی ارزشه! »
ابلیس سرمست از شنیدن نوای الهی بود. سخن آخر معبودش را که شنید، نگران گفت:«منظورتون رو متوجه نمی شم!. می شه بیشتر توضیح بدین؟»
و خدا با همان آرامش همیشگی، اما قاطع پاسخ داد:«نه، نمی شه!. حرف زدن زیادی هم دیگه بسه. ما برای یه کاری اینجا جمع شده بودیم.... همه به آدم سجده کنین!»
جبرئيل دوباره و سريع بال هايش را جمع کرد و ميکائيل زودتر از او زانو زد و اسرافيل هم سور بزرگش را جلوی پايش گذاشت و همراه پنج میلیون و هفتصد و هشتاد هزار و دویست و یازده فرشته ديگر به سوی آدم سجده کرد.
ابليس اما دوباره صاف ايستاد و با صورت گره کرده و عصبانی، به منبع عظيم نور مقابلش خيره ماند. سرگذشت تک تک انسان ها را درست از زمانی که حوا-طبق برنامه ريزی قبلی- به وجود می آمد، تا چند ميليون سال بعد که اسرافيل در سورش خواهد دميد و در همين مکان قيامت الهی برپا خواد شد، در ذهنش مرور می کرد. بشر را می ديد که چطور از غارنشينی و وحشی گری به تمدن می رسد و مرزهای زمين را هم می شکافد و تا دورترين نقطه کائنات- تا زمانی که اسرافيل شیپور قيامت را بنوازد-خواهد رفت.
بشر را ديد که چطور خود را نابود می کند. می جنگد. حرص می ورزد. فرستادگان خدا را می کشد و نابود می کند. قدرت ناتمام شهوت را چه زود کشف می کند و چه بهره ای هم از آن می برد!. تمام پلیدی های انسان در نظرش مجسم شد و توانست قبل از آنکه کلام محکم نورانی خدا به قلبش اصابت کند، لحضه ای هم به سرمنشأ نیرویی فکر کند که تمام این پلیدی ها را در وجود انسان خواهد افکند و او هیچ وقت صاحب آن نیرو را تا آن روز نشناخته بود.
-چیه؟! چرا باز وایسادی و من رو نگاه می کنی؟ مگه نگفتم که سجده کن؟‌ فکر کردی چون از همه بیشتر عبادت می کنی، من هم این گستاخی رو می بخشم؟!
ابلیس کلافه بود. نمی دانست دلیل خدا از این کار چیست؟ دنبال بهانه ای تازه می گشت.... گفت:« ببینید، حالا که اینطوره.... من سجده نمی کنم چون اون از خاکه!. اون رو از گِل های پوسیده پشت بهشت درست کردین. اما من از آتشم. هر چی که باشه، به گفته خودتون آتش از خاک برتره دیگه... نه؟!»
خدا گفت:« بسه دیگه حوصلمو سر بردی!، تو از بهشت اخراجی!. و چون برای شما فرشته ها غیر از بهشت جای دیگه ای برای زندگی وجود نداره، همین الان نابودت می کنم!»
قامت ابلیس فرو افتاد. گریست.به هزاران سال عبادتش، به مقرب بودنش، به محبوبیتش نزد خدا که بدین سان از بین می رفت و این تل خاک که مقابلش نشسته بود و مثل دیوانگان اطراف را با حیرت نگام می کرد و زیر لب خر خر- یا فس فس می کرد، مسبب آن بود. با چشمانی اشکبار گفت:«خدایا. من رو از بهشت اخراج کن، اما وجودم رو نگیر!. تمام وجود من به عبادتیه که به تو می کنم. من رو از بهشت بیرون بنداز و اجزه بده یه گوشه ای، حتی وسط اون کوره بزرگه که تازه ساختی و اسمش جهنمه، بمونم و عبادتت رو بکنم!.»
خدا گفت:« نه بیچاره!، برنامه بهتری برات دارم!. تو همیشه از من می پرسیدی که این نیرویی که باعث می شه انسان کارهای پست رو انجام بده چیه یا کیه؟ و من همیشه می گفتم که به وقتش می فهمی، امروز اون وقته!. تو اون نيرو هستی!. تو از امروز از بهشت اخراج می شی. اما می تونی تا آخر عمر انسان زنده بمونی و هر فتنه ای که بلدی در وجودش بندازی تا از من فاصله بگيره. تو بايد تموم تلاشت رو بکنی تا همه انسان ها از من فاصله بگيرن و به سمت تو بيان.... اما اين وسط تو شاهد انسان هايی هم خواهی بود که بدترين فتنه های تو هم نمی تونه در دلشون اثر کنه و اونها رو از ياد من دور نگه داره. اين فرصت رو بهت مي دم تا با ديدن اين انسان ها، بفهمی که چرا من به اينها گفتم اشرف مخلوقات؛ و چرا از شما خواستم که امروز به اين موجود گلی سجده کنين.... برو خوش باش!. به عزرائيل می گم کاری باهات نداشته باشه. برو! ....»
*‌**
کسی نمی داند از آن روز چند سال و قرن و هزاره گذشته. ابليس دفتر کارش را يک جايی بين آسمان دوم و سوم بنا کرد و از آن روز کارش را شروع کرد. و چه فرشته مقربی هم بود که توانست کارش را به خوبی انجام دهد. چون فرمان خدا بود بر او و وظيفه ای که به گردنش گذاشته شده بود.
ابليس بارها و بارها با ديدن بعضی انسان ها از رفتارش نادم شد و هزاران سال است که بر در گاه خدا سجده توبه می کند بر اشتباه و قضاوتی که آن روز مرتکب شده. گرچه می داند تا روز قيامت نمی تواند از بخشش مطلع شود، چون وظيفه اش تا آن روز ادامه خواهد داشت.

شيطان منتظر انسانی است که ايمانش او را دوباره متحير کند؛ اما مثل اینکه کارخانه انسان سازی الهی چند وقتی است که جنس های خوبی توليد نمی کنند!.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 11:17  توسط ...yas...  | 


يه شب بی بهانه تر از قطره های بارون ,شگفت انگيز تر از آبی آسمون و عميق تر از سياست

رنگين کمون پا گذاشتی تو زندگيم !

 چقدر تعجب کردم وقتی دست به دستم دادی بدون اينکه از فردای نا معلوم رويای اقاقيا واهمه

داشته باشی . همون موقع انگار کتيبه خدا رو به خوشبختی ما داشت ورق می خورد ,

همه فرشته های آسمونی رو به قبله وحدانيت عشق برامون سجده کردن و چند لحظه بعد همه

ابرها برامون يه دريا لبخند فرستادن .

از اون روز ديگه دستهام از يادنيلوفرهای آبی غافل نشدن , گرچه ميدونم اين رويای شيرين ابدی

نيست ولی...

 مي دونم همونطور که بی بهانه اومدی بی بهانه هم خواهی رفت , مي دونم روزی که بری من

 ميشم تنها ترين برکه روی زمين , مي دونم هميشه بايد يادم باشه تو مال من نيستی!...

دفترم را باز ميکنم،اولين صفحه حکايت از رفتنت دارد

به صفحات ديگر نگاه ميکنم،تمام صفحات دفتر از نبودنت،ازغم دوريت،از

چشم انتظاريم وازاميدبه بازگشت ات پر کرده ام

تنها يک برگ سفيد باقی مانده،

برگی که برای آمدنت خالی گذاشته ام....


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 19:13  توسط ...yas...  | 


اولين کسي رو که عاشقش ميشي دلت رو ميشکنه و ميره..

دومين کسي رو كه ميخواي دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده کني دلت رو بدتر ميشکنه و ميذاره ميره ...

بعدش ديگه هيچ کس ديگر برات مهم نيست و از اين بعد ميشي اون آدمي که هيچ وقت نبودي.

ديگه دوستت دارم برات رنگي نداره و اگر يک آدم خوب باهات دوست بشه تو دلش رو مي شکني و انتقام خودت رو ميگيري،

و او هم ميره با يکي ديگه....

اين گونه قصه دل شكستن ادامه پيدا مي كنه ...........................

انسانها همگي خواهان عشق، آزادي، امنيت و... مى باشند، ولي در برخي افراد پاره اي از

اين ارزشها اهميت بيشتر و جايگاه بالاتري دارد. در ذيل به پاره اي از ارزشها، صفات و عكس

العملهاي متفاوت "دخترها" و "پسرها" اشاره مى كنم. اين كاراكترها، بسته به محيط

فرهنگي، سطح بينش، تحصيلات و... افراد ارزشگزاريهاي متغيّري دارند...


الف)دخترها وارد شدن به دايره "امنيّت" را ترجيح مى دهند، ولي پسرها
پاره خط "استقلال"

را بيشتر دوست دارند... دخترها به "احساسات" خود بيشتر بها مى دهند، ولي پسرها

"احتياجات" خود را مد نظر قرار مى دهند... "اميد" در دخترها و "آرزو" در دل پسرها موج مى

زند....، دخترها به هنگام درگيري عاطفي "افسرده" مى شوند، ولي پسرها معمولاً به "انزوا"

كشيده مى شوند... دخترها تحت تا'ثير اعمال ديگران با احتياط تر عمل مى كنند و بيشتر نگاه به "آيينه" و پسرها بيشتر به "آينده" نگاه دارند....
ب)دخترها خواهان "برابري" و پسرها خواهان "برتري" مى باشند... در
صحنه زندگي معمولاً

دخترها "بيننده" و پسرها "بازيگرند" و اكثر دخترها به "بود يا نبود" مى انديشند ولي پسرها به

"بايد و نبايد".....


پ)دخترها به "پيوند" و پسرها
به "پيمان" ايمان دارند... "پايبندي" در دخترها بيشتر به چشم

مى خورد و "پايداري" در پسرها... دخترها معمولاً "پيرو" هستند و پسرها "پيشرو"... امّا

پرگويي بين دخترها و "پرخاشگري" بين پسرها رواج دارد....

ت)دخترهامعمولاً به آساني "تحمّل" مى كنند و پسرها به سادگي "تحميل"... دخترها بيشتر

در معرض "تهديد" و "تحقير"واقع مى شوند و پسرها در معرض "تحريم" و "توبيخ"... دخترها در

 مقوله "تقليد" و پسرها در مقوله "تقلّب" توانائي دارند... دخترها در "توضيح" دادن و پسرها در

 "توجيه" كردن مهارت قابل توجّهي دارند... دخترها "تجليل گرهاي" خوبي و پسرها "تحليل

گرهاي" خوبي از آب در مى آيند... دخترها مسائل را باهم "تركيب" مى كنند، ولي پسرها

همواره سعي در" تجزيه" مسائل دارند... دخترها به آساني خود را با محيط "تطبيق" مى

دهند، ولي پسرها دوست دارند محيط را "تغيير" دهند... دخترها به "تفاهم" و پسرها به

"توافق" راغب ترند... "ثبات داشتن" را دخترها ترجيح مى دهند و "ثابت كردن" را پسرها.....


ث)دخترها معمولاً دوست دارند "جذّاب و جديد" باشند و پسرها دوست
دارند "جالب"... دخترها

معمولاً اهل "جواب دادن" و پسرها اهل "جولان دادن" مى باشند... دخترها به "جابجائي"

اكتفا مى كنند و پسرها به "جاري شدن"....


ج)دخترها
نگهباني از "حرمتها" را ترجيح مى دهند و پسرها نگهباني از "حريم ها" را....


چ)دخترها ميل به "حمايت كردن" دارند، پسرها ميل به "حماسه آفريني
"... دخترها معمولاً

دنبال "حقوق" از دست رفته خود هستند ولي پسرها دنبال ثابت كردن "حقّانيت" خود...

یادت باشه تو نمی تونی کسی رو به زور عاشق خودت کنی

پس تنها کاری که می تونی بکنی اینه که شخصی دوست داشتنی

باشی و در نظر مردم با ارزش و شریف جلوه کنی ...


+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 22:29  توسط ...yas...  | 


به آسانی میشه در دفترچه تلفن کسی جایی پیدا کرد

ولی به سختی میشه در قلب او جایی پيدا کرد.

به راحتی میشه در مورد اشتباهات ديگران قضاوت کرد

ولی به سختی ميشه اشتباهات خود را پيدا کرد.

به راحتی ميشه بدون فکر کردن حرف زد

ولی به سختی ميشه زبان را کنترل کرد.

به راحتی ميشه کسی را که دوستش داريم از خود برنجانيم

ولی به سختی ميشه اين رنجش را جبران کنيم.

به راحتی ميشه کسی را بخشيد

ولی به سختی ميشه از کسی تقاضای بخشش کرد.

به راحتی ميشه قانون را تصويب کرد

ولی به سختی ميشه به آنها عمل کرد.

به راحتی ميشه به روياها فکر کرد

ولی به سختی ميشه برای بدست آوردن يک رويا جنگيد.

به راحتی ميشه هر روز از زندگی لذت برد

ولی به سختی ميشه به زندگی ارزش واقعی داد.

به راحتی ميشه به کسی قول داد

ولی به سختی ميشه به آن قول عمل کرد.

به راحتی ميشه دوست داشتن را بر زبان آورد

ولی به سختی ميشه آنرا نشان داد

به راحتی ميشه اشتباه کرد

ولی به سختی ميشه از آن اشتباه درس گرفت.

به راحتی ميشه گرفت

وی به سختی ميشه بخشش کرد.

به راحتی ميشه یک دوستی را با حرف حفظ کرد

ولی به سختی ميشه به آن معنا بخشيد.

و در آخر:

به راحتی ميشه اين متن را خوند

ولی به سختی ميشه به آن عمل کرد...


+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 10:25  توسط ...yas...  | 


بالاخره برگشتم...

 این چن وقته انقد چیز ای عجیب غریب برام اتفاق افتاده

 که اگه بخوام همشو اینجا بنویسم پرشن بلاگ میاد در وبلاگ مو تخته می کنه

 البته نه بخاطر مسایل اخلاقی یا سیاسی – به هر حال تصمیم گرفتم

 عجیب ترین ِ این اتفاقات رو که داره مسیر زندگیمو کاملا عوض می کنه براتون بنویسم...

شاید این کار من برای  خیلیا  بی معنی و مسخره باشه

و یا حتی بعضیا فکر کنن دارم دروغ می گم

حاضرم دستمو روی هر چیزی بذارم و قسم بخورم که همه ش راسته - این طور فکر میکنم

 که دوباره گفتن همه ی این ماجراها این فرصت رو به من میده

که بتونم خیلی خوب بهشون  فکر کنم

و با بوجود غیر قابل باور بودن اونا  یه تصمیم درس حسابی بگیرم.


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 15:51  توسط ...yas...  | 


اینها همه به ما بستگی دارد

 

یک شعر می تواند در لحظه ای بدرخشد.

 

یک گل می تواند یاد آور یک رویا با شد.

 

یک درخت می تواند آغاز یک جنگل باشد.

 

یک پرنده می تواند قاصد و پیک بهار باشد.

              

یک لبخند می تواند آغازگر یک دوستی باشد.

 

یک دست دادن صمیمی می تواند روح و جان ما را به درجات بالا ببرد.

 

یک ستاره می تواند راهنمای یک کشتی در دریا باشد.

   

یک رای می تواند سرنوشت یک ملت را تغییر دهد.

 

یک پرتو از آفتاب م تواند باعث روشنایی یک خانه شود.

 

یک شمع می تواند با نور و روشنی اش تاریکی و ظلمت را از بین ببرد.

 

یک لبخند می تواند بر دلتنگی و افسردگی پیروز شود.

 

هر سفر باید با یک قدم آغاز شود.

 

امید داشتن روح و روان مارا زنده نگه می دارد.

 

یک قلب می تواند بفهمد چه چیزی درست است.

 

یک زندگی میتواند متفاوت باشد.


... گوش کن ...

آنگاه که تنها شدی و در جست و جوی یک تکیه گاه مطمئن هستی بر من توکل نما. 

 

   ( سوره مبارکه نمل 79)

 

آنگاه که نومیدی بر جانت پنجه افکنده و رها نمی شوی به من امیدوار باش.  

 

  ( سوره مبارکه زمر/53)

 

آنگاه که در پی تعالی و کمال هستی نیتت را پاک و الهی کن.  

 

 (سوره مبارکه فاطر 29-30)

 

آنگاه که دوست داری به آرزویت برسی به درگاهم دعا کن تا اجابت نمایم.

 

  (سوره مبارک غافر60)

 

آنگاه که دوست داری کسی هماوره به یادت باشد به یاد من باش که من همواره به یاد تو هستم.

 

  (سوره مبارکه بقره 152)

 

آنگاه که دوست داری با من هم سخن شوی نماز را به یاد من بخوان. 

 

 (سوره مبارکه طه14)

 

آنگاه که لغزش ها روحت را آزرده ساخت در توبه به روی تو باز است. 

 

 (سوره مبارکه قصص 67)


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 15:43  توسط ...yas...  | 


تا حالا شده حس کنی تو تمام دنيا به اين بزرگی هيچ کس رو نداری ؟

اطرافت رو نگاه می کنی پره از ادمهای رنگارنگ ولی هيچ کدوم مال تو نيست

زجرمی کشی دلت می خواد داد بزنی ولی انگار گلوت رو گرفتن

 دلت می خواد فرارکنی از بين اين ادما بری بری يه جا که حتی يکيشون رو نبينی و تنها باشی

واسه هميشه تو تمام لحظه ها اونوقت مطمئنی که مثل واقعيت هيچ کس رو نداری هيچ کس نيست

 که بتونی حتی يه لحظه سرتو رو شونه اش بزاری و گريه کنی و اون اشکا تو پاک کنه

هيچ کس هيچ کس فقط خودتی و خودت با يه دنيا رويا می خوام فرار کنم

برم جايی که تنها باشم ديگه از اين  همه  زندگی خسته شدم

از خنده های دروغی خسته شدم از کسايی که جرات ندارن واقعيت رو داد بزنن

خسته شدم از تنهايی ها. يه دفترچه خاطرات خستگی ها. دنیای خاموش من. خودم.

روزای تکراری.  نوشتن .گريز از خاطره ها

می خوام تموم کنم فکر کردن. نوشتن. احساس .عاشقی. خنديدن بی دلیل . دويدن خيال بچگونه

فکر کردن به اينکه هنوز می شه احساس داشت منم می خوام آدم باشم

خدا جون چرا منو اینجوری آفريدی؟ 

خدايا چرا نمی تونم جای پا تو رو ببينم ؟

خدايا من بنده ی بدی ام مگه نه ؟

 دوستم نداری خدا جون ؟

تنها کسی هستی که هميشه همراهم بودی و هيچ وقت تنهام نزاشتی .

پس چرا الان حس می کنم اينقدر تنهام ؟

خدا جونم دلم می خواد داد بزنم صدات کنم.

چرا زندگی من اينجوری خدا جون ؟‌  

چرا وقتی همه چيز درسته يه خلا ء توی زندگيم دارم .

چرا ديگه تحمل اين زندگی رو ندارم.

چرا برام ديگه همه چيز مسخره شده ؟

چرا ديگه همه چيز بی معنيه ؟

خدايا الان بيشتر از هر وقتی دلم می خواست اون بالا پيشت بودم

از اون بالا مردم رو نگا می کردم و بهشون می خنديدم

شايد ديگه اپديت نکنم از همه چيز خسته شدم

 حتی اين دنیای خاموش من تنها جايی که می تونستم از دردام بنويسم.

تا اطلاع ثانوی -تعطيل-


 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 12:49  توسط ...yas...  | 


کس نگفته است که زندگی کار ساده ای است .گاهی بسیار سخت و ناخوشایند می نماید.

 اما با تمام فراز و نشیبهایش . زندگی.... از ما انسانی بهتر و نیرومند می سازد.

حتی اگر در لحظه حقیقت آن را در نیابیم. به یاد آر...

که در آزردگی رنج را از خود دور داریو در دلتنگی بگذاری

 اشکهایت جاری شوند و در خشم خود را رها سازی

 و در ناکامی بر خود چیره شوی تا می توانی یار خود باش.

میتوانی بهترین دوست خود باشی اما به هنگام آشفتگی مرا خبر کن!

می کوشم بدانم چه وقت باید در کنارت باشم اما گاه ممکن نیست.

 پس خبرم کن عشق بالا ترین هدیه ای است که می توانیم به یکدیگر بدهیم.

 و در ایثار یکی از بزرگترین لذتهایی است که به ما ارزانی شده.

من اینجایم هر زمان و همیشه. تا هر آنچه دارم به تو هدیه دهم.

((خدا عزیزم دوستت دارم .... باتمام عشق))

چقدر زیباست نام خداوند ......

چقدردلنشین است با او بودن ....

چقدر آرام است قلب من ......

خداوند حضور مبارکش را درقلب من عیان کرد..

اوست که در همه زندگی من حضور داره ...

و من بهش عشق می ورزم ....

 

عشق به معنای حقیقت

 

خدايا !!!!!! قلبم تشنه نور و عشق توست ......

هر روز به افكار و آرزوهايم بيا ......

به رويا ها و خنده ها و اشكها يم بيا.....

از سر رحمت در فراموشي هايم پدیدارشو ........

به عبادت و به كار و زندگي و مرگم بيا......

خدايا !!!!

از سرلطف و عشق بامن باش.......

هرگز تو را از یاد نمی برم

اگر واقعيتي به نام دوست داشتن وجود داشته باشد

بدان كه جزيي از من شدي و براي هميشه در قلب

شكسته من جايي پيدا كردي به خاطراتت نگران هستم

چون برايم پيش از هر چيز مهم هستي اگر خورشيد

تابيدن را .ماه درخشيدن را .ستاره چشمك زن را.ابر

باريدن را از ياد برم ::. هرگز تو را از ياد نمي برم


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 21:44  توسط ...yas...  | 


چرا وقتي كه آدم تنها ميشه

غم و غصه‌ش قد يه دنيا ميشه ؟

ميره يه گوشه پنهون ميشنه

اونجا رو مثل يه زندون ميبينه

غم تنهايي اسيرت ميكنه

تا بخواي بجنبي پيرت ميكنه

وقتي كه تنها ميشم اشك تو چشام پر ميزنه

غم مياد يواش يواش خونه دل در ميزنه

ياد اون شبها ميفتم زير مهتاب بهار

توي جنگل لب چشمه مينشستيم من و يار

غم تنهايي اسيرت ميكنه

تا بخواي بجنبي پيرت ميكنه

ميگن اين دنيا ديگه مثل قديما نميشه

دل اين آدما زشته ديگه زيبا نميشه

اون بالا باد داره زاغ ابرا رو چوب ميزنه

اشك اين ابرا زياده ولي دريا نميشه

غم تنهايي اسيرت ميكنه

تا بخواي بجنبي پيرت ميكنه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 21:41  توسط ...yas...  | 


مردی دير وقت خسته و عصبانی از سر کار به خانه بازگشت.

 دم در پسر پنج ساله اش را ديد که در انتظار او بود.

- بابا!يک سوال از شما بپرسم؟

- بله حتما.چه سوالی؟

- بابا شما برای هر ساعت کار چقدر پول می گيريد؟

مرد با عصبانيت پاسخ داد:اين به تو ارتباطی ندارد.

چرا چنين سوالی ميکنی؟

- فقط ميخواهم بدانم.

 بگوييد برای هر ساعت کار چقدر پول ميگيريد؟

- اگر بايد بدانی خوب 20 دلار.

پسر کوچک در حاليکه سرش پايين بود آه کشيد.

 بعد به مرد نگاه کرد و گفت:

ميشود لطفا 10 دلار به من قرض بدهيد؟

مرد بيشتر عصبانی شد و گفت:

اگر دليلت برای پرسيدن اين سوال فقط اين بود که

 پولی برای خريدن يک اسباب بازی مزخرف از من بگيری

 سريع به اتاقت برو و فکر کن چرا اينقدر خودخواه هستی...

من هر روزسخت کار ميکنم وبرای چنين رفتارهای کودکانه ای وقت ندارم.

پسر کوچک آرام به اتاقش رفت ودر را بست.

مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد.

چطور به خودش اجازه می دهد

 فقط برای گرفتن پول از من چنين سوالاتی بپرسد؟

بعد از حدود يک ساعت مرد آرامتر شد و فکر کرد که

 شايد با پسر کوچکش خيلی تند و خشن رفتار کرده است.

 شايد واقعا چيزی بوده که او برای خريدش

 به 10 دلار نياز داشته است.

به خصوص اينکه خيلی کم پيش می آمد

 پسرک از پدرش درخواست پول کند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.

- خواب هستی پسرم؟

- نه پدر بيدارم.

- من فکر کردم شايد با تو خشن رفتار کرده ام.

 امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هايم

 را سر تو خالی کردم.

بيا.اين 10 دلاری که خواسته بودی.

پسر کوچولو نشست.

خنديد و فرياد زد:

متشکرم بابا! بعد دستش را زير بالشش برد

 واز ان زير چند اسکناس مچاله شده در اورد.

مرد وقتی ديد پسر کوچولو خودش هم پول داشته است

 دوباره عصبانی شد و غرولند کنان گفت:

با اينکه خودت پول داشتی چرا دوباره تقاضای پول کردی؟

پسر کوچولو پاسخ داد:

برای اينکه پولم کافی نبود.

ولی الان هست.حالا من 20 دلار دارم.

آيا می توانم يک ساعت از کار شما را بخرم

 تا فردا زودتر به خانه بياييد؟

چون دوست دارم با شما شام بخورم.


+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 20:58  توسط ...yas...  | 


ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت.

مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.

توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ...

هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد.

 بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را.

 بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را.

شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد.

 دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.

انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،

‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم.

نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد.

 مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.

جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.

تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد.

 اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند.

از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود.

 گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.

ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد

 كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود.

 دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.

با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد.

 بگذار يك بار هم او فريب بخورد.

به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم.

 توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت.

 فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود!

 فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام.

تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم.

 مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم

و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.

آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم.

 بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.

و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود .


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 10:20  توسط ...yas...  | 


بگو یا رب بگو یارب چه بد گفتم

چه بد کردم

که نزدت خویشتن را دیو و دد کردم

مرا یارب نمیخواهی گناه هستو

اگر نفرین به این دنیای بد کردم

به حرفم گوش کن یارب

به دردم گوش کن یارب

اگر بیهوده میگویم مرا

خاموش کن یارب

اگر بیهوده میگویم مرا

خاموش کن یارب

بگو یارب چه بد گفتم چه بد کردم

که نزدت خویشتن را دیو و دد کردم

به جز عشقی که دردش را

به من دادی به من یا رب

چه بخشیدی که رد کردم

فقط در عاشقی یارب

مدد گفتم شدم عاشق

تمنای مدد کردم

به حرفم گوش کن یارب

به دردم گوش کن یارب

اگر بیهوده میگویم مرا

خاموش کن یارب

شب مستی اگر یک توبه بشکستم

سحر تکرار توبه صد به صد کردم

به سیلابم کشاندی زیر و بم دیدم

تحمل در عذاب جزر و مد کردم

برایم آتش دوزخ فرستادی

برایت لاله ها را در سبد کردم

برایم آتش دوزخ فرستادی

برایت لاله ها را در سبد کردم

به حرفم گوش کن یارب

به دردم گوش کن یارب

اگر بیهوده میگویم مرا

خاموش کن یارب

گرفتی جامه فضل مرا از من

صبورانه کله را از نمد کردم

نشانم ده اگر یک مور آزردم

اگر یکدانه گندم را لگد کردم

مرا یارب نمیخواهی گناه هستو

اگر نفرین به این دنیای بد کردم

مرا یارب نمیخواهی گناه هستو

اگر نفرین به این دنیای بد کردم

به حرفم گوش کن یارب

به دردم گوش کن یارب

اگر بیهوده میگویم مرا

خاموش کن یارب

اگر بیهوده میگویم مرا

خاموش کن یارب

مرا خاموش کن یارب

مرا خاموش کن یارب



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 11:1  توسط ...yas...  | 


اگر نامه ای می نویسی به باران

                                     سلام مرا نیز بنویس

 سلام مرا از دل کاهدود و غباران .

 اگر نامه ای می نویسی به خورشید

                                    سلام مرا نیز بنویس

 سلام مرا ، زین شب سرد و نومید .

 اگر نامه ای می نویسی به دریا

                                  سلام مرا نیز بنویس

 سلام مرا ،

              با « اگر » « آه » « آیا » .

 به مرغان صحرا ، در آن جست و جوها

                                 سلام مرا نیز بنویس

 اگر نامه ای می نویسی

 سلامی پر از شوق پرواز

                                  از روزن آرزوها .


سفر برایم هیچ

 به جز دل تنگی ندارد .

 اما زندگی به من آموخت ....

 برای بهتر دیدن عظمت و شکوه

 هر چیز ،

 باید قدری از آن دور شد !!!!


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 10:55  توسط ...yas...  | 


بنام خالق روزهای پر از آرزو

سلام . خوبین دوستای گلم از همه شما ممنونم که منو مهمون چشماتون میکنید .

از این ترانه سیاوش قمیشی خوشم اومد تو وبلاگم نوشتم . نظرتون چی ؟ بای .

 

تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته

جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخت خوشبخته

جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست

جواب هم صدایی ها پلیس ضد شورش نیست

نه بمب هسته ای داره نه بمب افکن نه خمپاره

دیگه هیچ بچه ای پاشو روی مین جا نمی زاره

همه آزاد آزادن همه بی درد بی دردن

تو روزنامه نمیخونی نهنگ ها خودکشی کردن

جهانی رو تصور کن بدون نفرت و باروت

بدون ظلم خودکامه بدون وحشت و تابوت

جهانی رو تصور کن پر از لبخند و آزادی

لبا لب از گل و بوسه پر از تکرار آبادی

تصور کن اگه حتی تصور کردن جرمه

اگه با بردن اسمش گلوت پر میشه از سرمه

تصور کن جهانی رو که توش زندان یه افسانه است

تمام جنگهای دنیا شدن مشمول آتش بس

کسی آقای عالم نیست برابر با همه ان مردم

دیگه سهم هر انسانه تن هر دونه گندم

بدونه مرز و محدوده وطن یعنی همه دنیا

تصور کن تو میتونی بشی تعبیر این رویا


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 10:50  توسط ...yas...  | 


 

  تنها دليل من، كه  خدا هست

                         اين جهان

                                 زيباست،

   وين حيات عزيز و گرانبهاست :

                         لبخند چشم توست!

    هر چند با تبسم شيرينت،

                          آنچنان

                              از خويش مي روم،

                                                  كه نمي بينمش درست!

  لبخند چشم تو

               در چشم من ، وجود خدا را

                                     آواز مي دهد

   در جسم من، تمامي روح حيات را

                               پرواز مي دهد

                                          جان مرا كه دوريت از من گرفته است

         

                         شيرين و خوش ،دوباره به من باز مي دهد


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 13:38  توسط ...yas...  | 


میگم کاشکی

دوباره قلبم می خواد برات بنویسه یواشکی به قلم روی میز چشمک میزنه

 میگه حالا وقتشه ...دستم بی اختیار به سمته قلم میره

 میخوام بنویسم که می بینم این بار سریعتر از همیشه دلم شروع میکنه به قلم زنی

و دوباره با یه ای کاشه دیگه شروع میکنه

 میگه کاشکی تو سرتاپات اسید بود!! می دونی چرا ؟

 چون می تونستم در یک لحظه در وجودت غرق بشم وبسوزم

 یا که نه کاشکی تو یه گلبوله قرمز بودی همون لحظه ای که داشتی

 با پیغام حیات بخشت از دریچه های قلبم رد میشدی فوری فرمان به بسته شدن دریچه ها می دادم

 تا برای همیشه تو قلبم بمونی... میگم نه یه دعا دیگه بکنم کاشکی من یه چوب کبریت بودم

انوقت فقط یه بار آتیش بجونم میزدی...

 اوم م شایدم بهتر بود دعا میکردم من یه درخت بودم و تو باغبونم اونوقت لحظه ای که جوونه

می زدم اولین کسی رو که می دیدم تو بودی و یا کاشکی این صفحات محدودیت نداشت تا یه

عمر بی وقفه برات می نوشتم یه چیزه دیگه یادم اومد کاشکی تو...


+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 19:15  توسط ...yas...  | 


مثل همیشه دلم برایت تنگ شده .دلم برای از تو گفتن ، با تو گفتن ، با تو بودن و از تو شنیدن .

دلم برای تمام دل تنگیهایت تنگ شده ، آنقدر تنگ که حرکات قطرات خون نیز در دلم به سختی

انجام می گیرد . هنوز نیاموخته ام که با دل تنگیهایم چه کنم؟

هرگاه که در تاریکی و ظلمت فرو رفتم نور زیبای تو بود که مرا به خود آورد . همانطور که در

 نیمه روزی زمستانی تو را در آسمان دلم یافتم. تو نیز در این روزهای دلتنگی مرا دریاب و مثل

 همیشه بدرخش و ستاره ی شبهای تار دلم باش ستاره ی سحرم ...

 می دونم که خيلی وقته نيومدم و خيلی وقته که از بهونم نگفتم

اما ازبهونه گفتن که نبايد فقط از اينجا باشه !!! مگه نه ؟


+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 19:6  توسط ...yas...  | 

 

 سلام !

 بمان برای من بمان

 

  دو چشمت آسمان من

 

 ببين ترانه وفا نشسته بر لبان من

 

 بيا که جز تو ... ندارم آرزو به سر

 

 سفر نکن بيا مرا به شهر آرزو ببر

 

 بيا که با تو زنده ام اميد و آرزوی من

 

 ببين که بی تو خسته ام

 

 

 بيا بيا به سوی من

 

 بيا بيا ...

 

 بمان برای من بمان

 

اميد دلنواز من بگو به من بگو به من

 

 

چراتو خسته ای ز من بيا که جز تو ... ندارم آرزو به سر 

 

 

 سفر نکن بيا مرا به شهر آرزو ببر

 

درانتظار ديدنت به دشت غم نشسته ام

 

رها مکن دل مرا بيا که دل شکسته ام

 

 

 بيا که ...

 

 

از خويش خانه و سرپناهي ندارم و باور كن كه به همه عمر در آرزوي آن هم نبوده ام

 

 

 اما در عمق آرزوي من است كه در دل تو خانه اي داشته باشم

 

اگر چه به مساحت يك قلب 

 

 

 پنجــره اي دارم به وسعت دلهــاي پـاك كه شيـشه هاي

 

رنگارنگش به سوي تو و دنياي تو مي نگرم و چون تو را دارم ، همه دارم .

 

 

اگر سراسر گيتي از آن من بود و خداي ناخواسته تو نبودي .

 

 عرصه گيتي در ديده ام زندان بود ، نه زندان ، كه گورستان .

 

ای نازنين !Upgrade your email with 1000's of emoticon icons        اي بهترين !Upgrade your email with 1000's of emoticon icons         اي عزيزترين !

 

شاديهايت را با خود به خلوت خويش ببر

 

 ولي غمت را با من قسمت كن .

 

 اما بدان ، پيش از آنكه غمت را با من قسمت كني ، من بار غمت را بردوش دل داشته ام چرا


+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 18:51  توسط ...yas...  | 


ديروز تنگ غروب با ديدن خورشيد خانم كه داشت مي رفت به خونشون ياد تو  افتادم

 

ياد اون نگاه ناز وز لالت افتادم ياد اون صفا وصميميت حرفات ياد اون عشق و محبت چشمات.

 

با خودم گفتم الان چه ميكني؟ اصلا كجا هستي؟ خوابي يا بيدار؟

 

 مهم اينكه  هر جا هستي دست علي باشه به همرات.

 

 وقتي رفتم به خونه به ياد تو و به خاطرت اسپند دود كردم براي ايمن بودن از چشم حسودا.

 

وقتي ياد خندهاي شيرينت افتادم خنده آمد

 

 به لبهام مثل اون زمونا كه تو مي گفتي و من خنده رو مي كردم آغاز.

 

 وقتي خواستم بخوابم قبلش برات دعا دعا كردم با اسم تو دفتر شعرمو آعاز كردم.



+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 18:45  توسط ...yas...  | 


يادت مي ياد يه روز رفتي سفر


من موندم با يه دل پر درد


يادت مي ياد بهت گفتم بمون


گفتي بايد رفت نميشه موند


يادت مي ياد گفتم هر چي تو بگي


خنديدي و گفتي الكي


هر چي التماست كردم نشنيدي


نمي دونم شايد شنيدي اما گفتي ديگه نميشه موند


دلم مي خواد باهات حرف بزنم


از درد دل برات بگم


بگم كه هنوز چشم براتم


براي هميشه منتظرت مي مونم


بگم كه بعد رفتنت هيچكي نيومد تو اين خونه


اين خونه چشم برات منتظر جوابه


+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 18:33  توسط ...yas...  | 


دلت تنگ است ميدانم ، قلبت شكسته است مي دانم

 زندگي برايت عذاب است ميدانم

 دوري برايت سخت است ميدانم …

 اما براي چند لحظه آرام بگير عزيزم …

گريه نكن كه اشكهايت حال و هواي مرا نيز باراني مي كند

 گريه نكن كه چشمهاي من نيز به گريه خواهند افتاد

 آرام باش عزيزم دواي درد تو گريه نيست!

بيا و درد دلت را به من بگو تا آرام بگيري

 با گريه خودت را آرام نكن...!

با تنهايي باش اما اشك نريز

 درد دلت را به تنهايي بگو زماني كه تنهايي!

گريه نكن كه اشكهايت مرا نا آرام ميكند .!

 گريه نكن چون گريه تو را

به فراسوي دلتنگي ها ميكشاند !

 گريه نكن كه چشمهايم طاقت اين را ندارند

 كه آن اشكهاي پر از مهرت را بر روي گونه هاي نازنينت ببينند ،

 و دستهايم طاقت اين را ندارند كه اشكهاي چشمهايت را ازگونه هايت پاك كنند .!

 گريه نكن كه من نيز مانند تو آشفته مي شوم!

 گريه نكن ، چون دوست ندارم آن چشمهاي زيبايت را خيس ببينم!

حيف آن چشمهاي زيبا و پر از عشقت نيست

 كه از اشك ريختن خيس و خسته شود؟


+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 18:24  توسط ...yas...  | 


 آری آغاز دوست داشتن است

 گرچه پايان راه ناپيداست

 من به پايان دگر نينديشم        

 که همين دوست داشتن زيباست    

حرفای زيادی برای نگفتن دارم ...

شازده کوچولو رو خونديد؟!

 آره اهلی شدم،يعنی اهليم کردن....اهلی

 کردن يعنی چی؟!!! اهلی کردن يعنی علاقه ايجاد کردن.

 از روزی که اهلی شدم،به فرشته ها نامه مينويسم

 و ازشون ميخوام برای عشقم دعا کنن.

وهميشه مراقب شازده کوچولوم باشن.

وای تازه ميخواستم حرف نزنم

در اين مدت که نبودم ياد گرفتم در عشقم جسارت داشته باشم وترديد نکنم.....

فکر خوبيه؟!

اميد دارم که شروع خوبيم هست.


+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 18:12  توسط ...yas...  | 


مطلب اين دفعه در مورد اميد هست.

 خيلی از وقت‌ها شده كه ديگه اميد نداشتيم.

می‌دونی چرا؟ چون خدا رو فراموش كرديم.

 كسی رو از ياد برديم كه ذكرش به ما ارامش می‌ده.

 می‌دونی هميشه راه‌های خيلی ساده‌ای برای حل مشكلات پيچيده وجود داره

 كه با ياد خدا به ذهن ما خطور می‌كنن، ولی چون بيشتر توجهمون به مشكل هست،

 در اكثر موارد از ياد خدا غافل می‌شيم و اميد رو از دست می‌ديم.

شمع‌ها به آرامی می‌سوختند.

 فضا به قدری آرام بود كه می‌توانستی صحبت‌های آن‌ها را بشنوی.

اولی گفت: " من صلح هستم!

 با وجود اين هيچ‌كس نمی‌تواند مرا برای هميشه روشن نگه دارد.

من معتقدم كه از بين می‌روم." سپس شعله‌اش به سرعت كم شد و از بين رفت.

دومی گفت: "  من ايمان هستم!

 با اين وجود من هم ناچارا مدت زيادی روشن نمی‌مانم،

بنابراين معلوم نيست كه چه مدت روشن باشم."

 وقتی صحبتش تمام شد ، نسيم ملايمی بر آن وزيد و شعله‌اش را خاموش كرد.

شمع سوم با ناراحتی گفت: " من عشق هستم!

 و آن‌قدر قدرت ندارم كه روشن بمانم.

مردم مرا كنار می‌گذارند و اهميت مرا درك نمی‌كنند.

آن‌ها حتی عشق ورزيدن به نزديك‌ترين كسانشان را هم فراموش می‌كنند."

 كمی بعد او هم خاموش شد.

ناگهان...

پسری وارد اتاق شد و شمع‌های خاموش را ديد و گفت:

" چرا خاموش شده‌ايد؟ قرار بود كه شما تا ابد روشن بمانيد."

با گفتن اين جمله شروع كرد به گريه كردن.

پس شمع چهارم گفت:

" نترس تا زمانی كه من روشن هستم ،

می‌توانيم شمع‌های ديگر را دوباره روشن كنيم ، من اميد هستم."

كودك با چشم‌های درخشان ، شمع اميد را برداشت و شمع‌های ديگر را روشن كرد.


+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 11:37  توسط ...yas...  | 


وقتی دلگیری و تنها غربت تموم دنیا از دریچه ی قشنگ چشم روشنت می باره...

 

هیچ تنها وغریبی طاقت غربت چشماتو نداره...

 

امشب می خوام مست بشم عاشق یک دست بشم ...

 

امشب دلم گرفته... امشب خیلی تنهام...

 

امشب خیلی حرفا دارم برای گفتن...

 

اما نمی دونم از کجا برات بگم ستاره... ستاره... ستاره...

 

 هنوز هم وقتی اسمتو می یارم اشک تو چشام جمع می شه...

 

ستاره که اسم تو رو سر در قلبمه....

 

وقتی از خواب بلند می شم اولین چیزی که

 

جلوی چشام می یاد عکس توا ستاره...

 

 دیدی گفتم که یه روز پر می کشی تو هوا...

 

 دیدی گفتم که تو هم می ری به خاطره ها...

 

 میاد اون روز که نمی گیری سراغ از ما... می دونستم...

 

 می دونستم که دل سرد تو موندنی نیست...

 

خوندنی نیست... رفتی... پر کشیدی...

 

دل نشست و گریست... دیدی... دیدی گفتم...

 

دیدی... دیدی گفتم... دیدی... دیدی گفتم...

 

می دونستم که تو هم می ری به خاطره ها...

 

 می دونستم که دل سرد تو موندنی نیست...

 

خوندنی نیست... رفتی... رفتی... رفتی...

 

 دل نشست و گریست... جون نمونده برام ...


+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 11:18  توسط ...yas...  | 

آموخته ام كه...

بهترين كلاس درس دنيا محضر بزرگترهاست

آموخته ام كه...

وقتي سعي مي كني عملي را تلافي كرده و حسابت را با ديگري صاف كني،

تنها به او اجازه مي دهي بيشتر تو را برنجاند.

آموخته ام كه...

هيچ كس كامل نيست مگر اينكه در دام عشق او اسير شوي.

آموخته ام كه...

هر چه زمان كمتري داشته باشم ، كارهاي بيشتري انجام مي دهم.


آموخته ام كه...

اگر يك نفر به من بگويد ،“ تو روز مرا ساخته اي” روز مرا ساخته است

آموخته ام كه...

وقتي ، به هيچ طريقي قادر نيستم كمك كنم ، مي توانم براي او دعا كنم


آموخته ام كه...

هر چقدر آدمي نسبت به جبر زمانه اش جدي باشد ، اما هميشه نياز به دوستي

دارد كه بتواند بدون تكلف و ساده لوحانه با او بر خورد كند.

آموخته ام كه...

گاهي اوقات همه ان چيزي كه انسان نياز دارد ،
 
که دستي براي گرفتن و قلبي

براي درك شدن است.


آموخته ام كه...

بايد شكر گزار باشيم كه خداوند هر انچه را كه از او مي طلبيم ، به ما نمي دهد

آموخته ام كه...

زير ظاهر سر سخت هر انساني فردي نهفته ، كه خواهان تمجيد و دوست

داشتن است.


آموخته ام كه...

زندگي سخت است اما من سخت ترم.

آموخته ام كه...

وقتي در بندر غم لنگر مي اندازي ، شادي در جاي ديگر شناور است.

آموخته ام كه...

همه خواهان آنند كه در اوج قله زندگي كنند ، اما همه شاديها و پيشرفتها

زماني رخ مي دهند كه در حال صعود به سوي آن هستي.

آموخته ام كه...

پند دهي فقط در دو برهه از زمان جايز است ، زماني كه از تو خواسته مي شود

و هنگامي كه خطري زندگي كسي را تهديد مي كند.


+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 11:10  توسط ...yas...  | 

دوست داشتن از عشق برتر است

دوست داشتن از عشق برتر است .

عشق يك جوشش كور است و پيوندی از سر نابينايی.

 اما دوست داشتن خود پيوندی خود آگاه و از روی بصيرت روشن و زلال.

عشق بيشتر از غريزه آب می خورد و هر چيزی از روی غريزه سر زند بی ارزش است

و دوست داشتن از روح طلوع می کند

و تا هر جا که يک روح ارتفاع دارد

 دوست داشتن نيز همگام با آن اوج می يابد.

عشق زيبائی های دلخواه را در معشوق می آفريند

و دوست داشتن زيبائی های دلخواه را در

 دوست می بيند و می يابد.

عشق يک فريب بزرگ و قوی است

 و دوست داشتن يک صداقت راستين و صميمی بی انتها.

عشق خشن است و شديد و در عين حال نا پايدار

 و نا مطمئن و دوست داشتن لطيف و نرم در

عين حال پايدار و سر شار اطمينان.

در عشق رقيب منفور است و در دوست داشتن است

که هواداران کويش را چو جان خويشتن دارند.

که حسد شاخصه ی عشق است

 چه عشق معشوق را طعمه خويش می بيند

و همواره در اضطراب است که ديگری از چنگش نر بايد

 و اگر ربود با هر دشمنی می ورزد

 و معشوق نيزمنفور می گردد و دوست داشتن ايمان است

 و ايمان يک روح مطلق است

 يک ابديت بی مرزاست از جنس اين عالم نيست.

(پس یاد بگیریم دوست داشته باشیم  تا عاشق باشیم)


 

+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1384ساعت 13:24  توسط ...yas...  | 

دوست داشتن از عشق برتر است


دوست داشتن از عشق برتر است

دوست داشتن از عشق برتر است .

به شماره هر روحي ، دوست داشتني هست .

عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست

و گذر فصل ها و عبور سالها بر آن اثر ميگذارد 

اما دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي ميکند

و بر آشيانه بلندش روز و روزگار را دستي نيست.


 عشق طوفاني و متلاطم و بوقلمون صفت است ،

 اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار

 و سرشار از نجابت عشق با دوري و نزديکي در نوسان است ،

اگر دوري به طول بينجامد ضعيف ميشود ،

 اگر تماس دوام يابد به ابتذال ميکشد .

و تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و (( ديدار و پرهيز )) ،

 زنده و نيرومند ميماند .

 اما دوست داشتن با اين حالت نا آشناست .

دنيايش دنياي ديگريست.

عشق جوششي يکجانبه است ، به معشوق نمي انديشد که کيست ،

 يک خود جوشي ذاتي است ، و از اين رو هميشه اشتباه ميکند .

 در انتخاب به سختي ميلغزد و يا همواره يکجانبه ميماند

 و گاه ميان دو بيگانه ناهماهنگ ، عشقي جرقه ميزند

و چون در تاريکي است و يکديگر را نميبينند ،

 پس از انفجار اين صاعقه است

 که در پرتو روشنائي آن چهره يکديگر را ميتوانند ديد

 و دراينجاست که گاه پس از جرقه زدن عشقعاشق و معشوق که در چهره هم مينگرند ،

احساس ميکنند هم را نميشناسند

 و بيگانگي و نا آشنائي پس از عشق – که درد کوچکي نيست – فراوان است .

عشق يک فريب بزرگ و قوي است

 و دوست داشتن يک صداقت راستين و صميمي ، بي انتها و مطلق عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا کردن عشق بينائي را ميگيرد

 و دوست داشتن ميدهدعشق خشن است

 و شديد و در عين حال ناپايدار و نامطمئن و دوست داشتن لطيف است

 و نرم و در عين حال پايدار و سرشار از اطمينان عشق همواره با اشک آلوده است

 و دوست داشتن سراپا يقين است

و شک ناپذيراز عشق هرچه بيشتر ميشنويم سيرابتر ميشويم

و از دوست داشتن هر چه بيشتر ، تشنه ترعشق هرچه ديرتر ميپايد کهنه تر ميشود

 و دوست داشتن نو ت عشق نيروئيست در عاشق ، که او را به معشوق ميکشاند ؛

دوست داشتن جاذبه ايست در دوست ، که دوست را به دوست ميبرد .

عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگي محو شدن

 در دوست عشق اسارت در دام غريزه است

 و دوست داشتن آزادي از جبر مزاج .

عشق مامور تن است و دوست داشتن پيغمبر روح .

.عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن .

عشق غذاخوردن يک حريص گرسنه است

 ودوست داشتن(همزباني در سرزمين بيگانه یافتن) است.

 دکتر شریعتی


 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 12:27  توسط ...yas...