تبليغاتX

javascripts

افراد آنلاين: نفر

Flashing Table Border Script New Page 1

دوباره قلبم می خواد برات بنویسه یواشکی به قلم روی میز چشمک میزنه میگه حالا وقتشه

 
دنياي خاموش من
دنياي خاموش من

با سلام خدمت تمام دوستان عزیزم...

گاهی اونقدر احساس تنهایی می کنی که دلت نمی خواد اون رو با کسی قسمت کنی .

گاهی اونقدر درد می کشی که دیگه درد رو نمی فهمی .

گاهی اونقدر به جای خوبی بدی می بینی که دلت نمی خواد دیگه خوبی کنی .

گاهی اونقدر لحظات برات کند می گذره که دلت می خواد زودتر از دست زمان خلاص بشی .

 

 اما ....

 

همیشه اگر تنهاتر از تنها هم شوی ، باز خدای یکتا هست که با توئه .

همیشه درد و رنج می تونه راهی باشه برای بهتر درک کردن .

و هر درد تجربه ای رو به همراه داره که اگر خوب فهمیده بشه ازهر شیرینی شیرین تره چون تو رو یک قدم از بقیه جلوتر می بره و نزدیک تر به خدا می کنه .

همیشه خوبی وجود داره و ارزش خوبی بالاتر و برتر از بدی هست .

ودلهای که بی قرار این خوبی ها هستند .

همیشه این زمان هست که تو رو به پیش می بره ...

و لحظات حال منتظر تو هست که باهاش همراه بشی .

  

یادمان باشد طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم

یادمان باشد از امروز جفایی نکنیم

یا که در خویش شکستیم صدایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم

 

 

 

مادر....

 

وقتیکه من بزرگ شدم، شاید معمار شوم آنگاه تمامی جهان را همچون بامی بر فراز دستان و ستون خواهم کرد.وقتیکه من بزرگ شدم، شاید پزشک شوم آنگاه با عطر تو نوشدارویی خواهم ساخت بر تمام دردهای جهان و آنگاه به سلامتی شان با لب های تو بر گونه های شادی تمام کودکان جهان بوسه خواهم زد وقتیکه من بزرگ شدم، شاید یکروز با چتر گیسوا تو از آسمان آرزوهایت پروازی کنم بر آستان زمین  زمینی که پای تو آنرا نگه داشته است و آنگاه خواهم دوید تا مرزهای درونت و در پنهانترین گوشه های جنگل سبز آغوش  تو پنهان خواهم شداکنون را که نام نهادی فصل کاشت فردا که من بزرگ شدم در زمان برداشت مادرم، به تو قول می دهم من  تو را دوست خواهم داشت

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 17:16  توسط ...yas...  | 

ای کاش...
 

ای کاش در اين دنيای سياهی و دورنگی من و تو کنار هم می مانديم و زندگی ای پر از

عشق و محبت را اغاز ميکرديم ای کاش در اين زمونه ی غريب من و تو در حال و هوای

عاشقانه مست ميشديم ای کاش من و تو به جای حرف جدايی در زيبا ترين خاطرات زيبا

و مشترکمان محو ميشديم ای کاش من و تو در اغوش هم به جای اشک وداع اشک

شوق و پيوند سر ميداديم ای کاش در کنار هم نوای عاشقانه ميخوانديم و پر از شور

عاشقی بوديم ای کاش من و تو کنار ساحل قدم ميزديم و شاهد غروب غم ناک روزگار

بوديم ای کاش به جای جدايی تکيه گاه اين دل خسته و شکسته ام بودی ای کاش با

حرارت نفس هايت جان تازه ای به من می بخشيدی و زندگی ای پر از عشق و محبت

را اغاز ميکرديم ای کاش در اين خلوت تاريک دست در دست هم کلبه ای از عشق و

صفا ميساختيم کاش در لحظه ای مقدس دست های احساسمون را تو دست عشق

ميزاشتيم ای کاش به جای اشک دوری بوسه ی عشق سر ميداديم ای کاش به جای

هجرت پيوند سر ميداديم ای کاش عاشق بوديم...و همديگر را دوست ميداشتيم

ای کاش..............................................


2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 15:38  توسط ...yas...  | 


آزاد آزاد مينويسم...در آغوشم بگير ای آخرين هم آغوشم که اين سخنه سخت

دلتنگی آزارم ميدهد...

فرياد که اين ديوانه وار نثرها هم آبی بر اين آتش نيست...کجا بايد گريست؟

کجا بايد گشت ...

تنها اين دفتر مَحرم سروده دلی سوخته است که سفيدی اش طلوع اين شبهای

دراز تنها ييست...

آسمان زمرد که می بارد دوست داشتم می گشادم دلم را تا پاک کند سياهی

سالها صبوری بر سنگينی خاطره را..

در آغوشم بگير بی منت!


2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 12:8  توسط ...yas...  | 

و خدا انسان را آفريد....
پشت خرابه های بهشت گِل رُس خوبی جمع شده بود. دستور صادر شد. فرشته ها گل ها را جمع کردند و در گونی های بهشتی ريختند و انبار کردند.(توضيح: گونی بهشتی را از ابريشم ناب و زربافت می بافند)
خدا دست به کار شد. يک مشت گِل را برداشت و سر و شکلش را درست کرد. بعد، در آن روح دميد و حاصل کار چيزی از آب در آمد که اسمش آدم بود.
خدا به فرشته ها گفت:« بچه ها!، اين يارو اشرف مخلوقاته. هر کاری که فکرشو کنين از دستش بر می آد!. قراره يه چند وقتی تو بهشت برای خودش بپلکه و حال کنه. شما هر کاری گفت، براش انجام بدين. باشه؟!»
و بعد گفت:« حالا فعلاً جلوش زانو بزنین و سجده اش کنین. هر چی که باشه، این از شماها خیلی بالاتره...»
جبرئیل بالهایش را پشت کمرش جمع کرد و زانو زد. اسرافیل، سور ش را جوی پایش گذاشت و دو زانو نشست. میکائیل هم کمی سرش را خاراند، اطراف را نگاه کرد و او هم جلوی آدم زانو زد. پنج میلیون و هفتصد و هشتاد هزار و دویست و یازده فرشته حاظر هم همین کار را کردند. اما ابلیس همانطور صاف ایستاد و حتی سرش را هم خم نکرد. با خودش فکر کرد:« قضیه یه جوراییه، من خوشم نمی آد...»
خدا نگاهش را روی جمعیت چرخاند... تا به قامت ایستاده ابلیس رسید. به ابلیس گفت:« تو که انتظار نداری من از این کارت متعجب بشم؟!. هر چی که باشه من خدام و خوب می دونم توی اون کله ات چی می گذره. حالا منظورت از این کار چیه؟!»
یک میلیون و چهارصد و هشتاد و شش هزار و صد و هشت فرشته با شروع صحبت های خدا دست از سجده کشیده بودند و با همان قامت فرو برده-زیر چشمی- ابلیس و هاله عظیم نور مقابلشان را نظاره می کردند.
ابلیس گفت:« شما که می دونین من چی می خوام بگم، پس چرا می پرسین؟»
و خدا پاسخ داد:« چون که اینها نمی دونن. بعدش هم، من برای روایت قضیه امروز توی تمام کتابهای پیامبرانم به حرف های تو احتیاج دارم.»
و بعد نگاهش را از ابلیس به فرشتگان که حالا دیگر تقریباً تمامشان-به غیر از جبرئیل و میکائیل- در همان حالت سجده به او زل زده بودند گرفت و گفت:«خیلی خوب، سرها بالا!، سجده فعلاً بسه... ما اینجا یه مشکل داریم!»
قامت ها بر افراشته شد. بال ها لحظه ای باز و سپس بسته شد. بال های چند فرشته خواب رفته بود و گز گز می کرد که البته به ماجرای ما مربوط نیست.
خدا به ابلیس گفت:« بگو!، گوش می دم»
ابلیس کمی من و من کرد. پایش را روی گودال کوچکی که چند لحظه پیش با نوک انگشتان پایش جلوی خودش درست کرده بود گذاشت. سینه اش را صاف کرد و با کلامی مردد گفت:« خُب.... من مطمئن نیستم....اما..... فکر می کنم که .... توی کار این یارو ....اسمش چی بود؟...»
فرشته ای آرام و زیر لب،اما سریع پاسخ داد:«اسم این یکی آدمه. اما به اینا می گن انسان!»
ابلیس بدون آنکه کوچکترین توجهی به او بکند ادامه داد:« من فکر می کنم توی کار این جناب آدم یه مشکلاتی هست.... خودتون که بهتر می دونین!، این یارو به خودش هم رحم نمی کنه!»
خدا مثل همیشه آرام بود و فقط نگاه می کرد. ابلیس لحضه ای سرش را بالا گرفت. نور قدسی چشم هایش را سوزاند و تنش را ناگهان گرم کرد. با خودش گفت، هزار سال است که بر وجودت سجده می کنم!. بارلاها!، این دیگه چیه که آفریدی؟! موجودی که تو را زجر می دهد و قرن ها و سال ها ناراحتت می کند. پیامبرانت را می کشد، نابود می کند، در آتش می افکند، به صلیب می کشد، مسخره می کند و نسل و خاندان ایشان را نابود می کند. خودش را نیز!....
صدایی از جنس نور افکارش را شکافت:«ادامه بده!، ما گوش می کنیم»
ابلیس به آدم نگاه کرد که عریان نشسته بود و مثل هم نسلان بعد از خودش که آنها را «دیوانه» خواهند خواند، دو رو برش را مبهوت نگاه می کرد و صدایی مثل خِر خِر -یا فس فس- از خودش در می آورد.
مصصم تر از قبل گفت:« خدایا!، من و شما و چند تا از فرشته های مقرب دیگه کل ماجرا رو می دونیم. این حضرت آدم!(کلمه آخری را با لحنی گزنده ادا کرد) به دو روز نکشیده از بهشت اخراج می شه و شما می فرستینش به زمین. بقیه شو که خودتون بهتر می دونید. نیرویی سرکش در نهادش به وجود می آد که خودش رو به تباهی می کشونه.... مولای من!، شما که تصمیم ندارین از این یارو تکثیر کنید؟ این بابا اسباب دردسر کائناته!.»
جبرئیل سرش را با تأسف تکان داد و زیر چشمی اسرافیل را نگاه کرد که عرق سردی بر پیشانی سفیدش نشسته بود و با نگرانی، نظاره گر دوست چند هزار ساله سرکش خود بود.
خدا با همان آرامش همیشگی گفت:« تو فرشته مقرب درگاه منی!. همراه چند فرشته بلند مرتبه دیگه. شما به بسیاری از اسرار من آگاهید چون من اینطور خواسته ام..... اما تا حالا شده فکر کنی که ممکنه شماها از بعضی چیزها هم بی اطلاع باشید؟ نه، می دونم که فکر نکردین چون باز من اینطور خواسته بودم! تو نمیدونی که از بین همین انسان ها موجوداتی به وجود می آیند که هزار سال عبادت تو در برابر دقیقه ای نماز آنها برای من بی ارزشه! »
ابلیس سرمست از شنیدن نوای الهی بود. سخن آخر معبودش را که شنید، نگران گفت:«منظورتون رو متوجه نمی شم!. می شه بیشتر توضیح بدین؟»
و خدا با همان آرامش همیشگی، اما قاطع پاسخ داد:«نه، نمی شه!. حرف زدن زیادی هم دیگه بسه. ما برای یه کاری اینجا جمع شده بودیم.... همه به آدم سجده کنین!»
جبرئيل دوباره و سريع بال هايش را جمع کرد و ميکائيل زودتر از او زانو زد و اسرافيل هم سور بزرگش را جلوی پايش گذاشت و همراه پنج میلیون و هفتصد و هشتاد هزار و دویست و یازده فرشته ديگر به سوی آدم سجده کرد.
ابليس اما دوباره صاف ايستاد و با صورت گره کرده و عصبانی، به منبع عظيم نور مقابلش خيره ماند. سرگذشت تک تک انسان ها را درست از زمانی که حوا-طبق برنامه ريزی قبلی- به وجود می آمد، تا چند ميليون سال بعد که اسرافيل در سورش خواهد دميد و در همين مکان قيامت الهی برپا خواد شد، در ذهنش مرور می کرد. بشر را می ديد که چطور از غارنشينی و وحشی گری به تمدن می رسد و مرزهای زمين را هم می شکافد و تا دورترين نقطه کائنات- تا زمانی که اسرافيل شیپور قيامت را بنوازد-خواهد رفت.
بشر را ديد که چطور خود را نابود می کند. می جنگد. حرص می ورزد. فرستادگان خدا را می کشد و نابود می کند. قدرت ناتمام شهوت را چه زود کشف می کند و چه بهره ای هم از آن می برد!. تمام پلیدی های انسان در نظرش مجسم شد و توانست قبل از آنکه کلام محکم نورانی خدا به قلبش اصابت کند، لحضه ای هم به سرمنشأ نیرویی فکر کند که تمام این پلیدی ها را در وجود انسان خواهد افکند و او هیچ وقت صاحب آن نیرو را تا آن روز نشناخته بود.
-چیه؟! چرا باز وایسادی و من رو نگاه می کنی؟ مگه نگفتم که سجده کن؟‌ فکر کردی چون از همه بیشتر عبادت می کنی، من هم این گستاخی رو می بخشم؟!
ابلیس کلافه بود. نمی دانست دلیل خدا از این کار چیست؟ دنبال بهانه ای تازه می گشت.... گفت:« ببینید، حالا که اینطوره.... من سجده نمی کنم چون اون از خاکه!. اون رو از گِل های پوسیده پشت بهشت درست کردین. اما من از آتشم. هر چی که باشه، به گفته خودتون آتش از خاک برتره دیگه... نه؟!»
خدا گفت:« بسه دیگه حوصلمو سر بردی!، تو از بهشت اخراجی!. و چون برای شما فرشته ها غیر از بهشت جای دیگه ای برای زندگی وجود نداره، همین الان نابودت می کنم!»
قامت ابلیس فرو افتاد. گریست.به هزاران سال عبادتش، به مقرب بودنش، به محبوبیتش نزد خدا که بدین سان از بین می رفت و این تل خاک که مقابلش نشسته بود و مثل دیوانگان اطراف را با حیرت نگام می کرد و زیر لب خر خر- یا فس فس می کرد، مسبب آن بود. با چشمانی اشکبار گفت:«خدایا. من رو از بهشت اخراج کن، اما وجودم رو نگیر!. تمام وجود من به عبادتیه که به تو می کنم. من رو از بهشت بیرون بنداز و اجزه بده یه گوشه ای، حتی وسط اون کوره بزرگه که تازه ساختی و اسمش جهنمه، بمونم و عبادتت رو بکنم!.»
خدا گفت:« نه بیچاره!، برنامه بهتری برات دارم!. تو همیشه از من می پرسیدی که این نیرویی که باعث می شه انسان کارهای پست رو انجام بده چیه یا کیه؟ و من همیشه می گفتم که به وقتش می فهمی، امروز اون وقته!. تو اون نيرو هستی!. تو از امروز از بهشت اخراج می شی. اما می تونی تا آخر عمر انسان زنده بمونی و هر فتنه ای که بلدی در وجودش بندازی تا از من فاصله بگيره. تو بايد تموم تلاشت رو بکنی تا همه انسان ها از من فاصله بگيرن و به سمت تو بيان.... اما اين وسط تو شاهد انسان هايی هم خواهی بود که بدترين فتنه های تو هم نمی تونه در دلشون اثر کنه و اونها رو از ياد من دور نگه داره. اين فرصت رو بهت مي دم تا با ديدن اين انسان ها، بفهمی که چرا من به اينها گفتم اشرف مخلوقات؛ و چرا از شما خواستم که امروز به اين موجود گلی سجده کنين.... برو خوش باش!. به عزرائيل می گم کاری باهات نداشته باشه. برو! ....»
*‌**
کسی نمی داند از آن روز چند سال و قرن و هزاره گذشته. ابليس دفتر کارش را يک جايی بين آسمان دوم و سوم بنا کرد و از آن روز کارش را شروع کرد. و چه فرشته مقربی هم بود که توانست کارش را به خوبی انجام دهد. چون فرمان خدا بود بر او و وظيفه ای که به گردنش گذاشته شده بود.
ابليس بارها و بارها با ديدن بعضی انسان ها از رفتارش نادم شد و هزاران سال است که بر در گاه خدا سجده توبه می کند بر اشتباه و قضاوتی که آن روز مرتکب شده. گرچه می داند تا روز قيامت نمی تواند از بخشش مطلع شود، چون وظيفه اش تا آن روز ادامه خواهد داشت.

شيطان منتظر انسانی است که ايمانش او را دوباره متحير کند؛ اما مثل اینکه کارخانه انسان سازی الهی چند وقتی است که جنس های خوبی توليد نمی کنند!.

2 نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 11:17  توسط ...yas...  | 

يه شب بی بهانه تر از قطره های بارون ,شگفت انگيز تر از آبی آسمون و عميق تر از سياست

رنگين کمون پا گذاشتی تو زندگيم !

 چقدر تعجب کردم وقتی دست به دستم دادی بدون اينکه از فردای نا معلوم رويای اقاقيا واهمه

داشته باشی . همون موقع انگار کتيبه خدا رو به خوشبختی ما داشت ورق می خورد ,

همه فرشته های آسمونی رو به قبله وحدانيت عشق برامون سجده کردن و چند لحظه بعد همه

ابرها برامون يه دريا لبخند فرستادن .

از اون روز ديگه دستهام از يادنيلوفرهای آبی غافل نشدن , گرچه ميدونم اين رويای شيرين ابدی

نيست ولی...

 مي دونم همونطور که بی بهانه اومدی بی بهانه هم خواهی رفت , مي دونم روزی که بری من

 ميشم تنها ترين برکه روی زمين , مي دونم هميشه بايد يادم باشه تو مال من نيستی!...

دفترم را باز ميکنم،اولين صفحه حکايت از رفتنت دارد

به صفحات ديگر نگاه ميکنم،تمام صفحات دفتر از نبودنت،ازغم دوريت،از

چشم انتظاريم وازاميدبه بازگشت ات پر کرده ام

تنها يک برگ سفيد باقی مانده،

برگی که برای آمدنت خالی گذاشته ام....


 

2 نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 19:13  توسط ...yas...  | 


اولين کسي رو که عاشقش ميشي دلت رو ميشکنه و ميره..

دومين کسي رو كه ميخواي دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده کني دلت رو بدتر ميشکنه و ميذاره ميره ...

بعدش ديگه هيچ کس ديگر برات مهم نيست و از اين بعد ميشي اون آدمي که هيچ وقت نبودي.

ديگه دوستت دارم برات رنگي نداره و اگر يک آدم خوب باهات دوست بشه تو دلش رو مي شکني و انتقام خودت رو ميگيري،

و او هم ميره با يکي ديگه....

اين گونه قصه دل شكستن ادامه پيدا مي كنه ...........................

انسانها همگي خواهان عشق، آزادي، امنيت و... مى باشند، ولي در برخي افراد پاره اي از

اين ارزشها اهميت بيشتر و جايگاه بالاتري دارد. در ذيل به پاره اي از ارزشها، صفات و عكس

العملهاي متفاوت "دخترها" و "پسرها" اشاره مى كنم. اين كاراكترها، بسته به محيط

فرهنگي، سطح بينش، تحصيلات و... افراد ارزشگزاريهاي متغيّري دارند...


الف)دخترها وارد شدن به دايره "امنيّت" را ترجيح مى دهند، ولي پسرها
پاره خط "استقلال"

را بيشتر دوست دارند... دخترها به "احساسات" خود بيشتر بها مى دهند، ولي پسرها

"احتياجات" خود را مد نظر قرار مى دهند... "اميد" در دخترها و "آرزو" در دل پسرها موج مى

زند....، دخترها به هنگام درگيري عاطفي "افسرده" مى شوند، ولي پسرها معمولاً به "انزوا"

كشيده مى شوند... دخترها تحت تا'ثير اعمال ديگران با احتياط تر عمل مى كنند و بيشتر نگاه به "آيينه" و پسرها بيشتر به "آينده" نگاه دارند....
ب)دخترها خواهان "برابري" و پسرها خواهان "برتري" مى باشند... در
صحنه زندگي معمولاً

دخترها "بيننده" و پسرها "بازيگرند" و اكثر دخترها به "بود يا نبود" مى انديشند ولي پسرها به

"بايد و نبايد".....


پ)دخترها به "پيوند" و پسرها
به "پيمان" ايمان دارند... "پايبندي" در دخترها بيشتر به چشم

مى خورد و "پايداري" در پسرها... دخترها معمولاً "پيرو" هستند و پسرها "پيشرو"... امّا

پرگويي بين دخترها و "پرخاشگري" بين پسرها رواج دارد....

ت)دخترهامعمولاً به آساني "تحمّل" مى كنند و پسرها به سادگي "تحميل"... دخترها بيشتر

در معرض "تهديد" و "تحقير"واقع مى شوند و پسرها در معرض "تحريم" و "توبيخ"... دخترها در

 مقوله "تقليد" و پسرها در مقوله "تقلّب" توانائي دارند... دخترها در "توضيح" دادن و پسرها در

 "توجيه" كردن مهارت قابل توجّهي دارند... دخترها "تجليل گرهاي" خوبي و پسرها "تحليل

گرهاي" خوبي از آب در مى آيند... دخترها مسائل را باهم "تركيب" مى كنند، ولي پسرها

همواره سعي در" تجزيه" مسائل دارند... دخترها به آساني خود را با محيط "تطبيق" مى

دهند، ولي پسرها دوست دارند محيط را "تغيير" دهند... دخترها به "تفاهم" و پسرها به

"توافق" راغب ترند... "ثبات داشتن" را دخترها ترجيح مى دهند و "ثابت كردن" را پسرها.....


ث)دخترها معمولاً دوست دارند "جذّاب و جديد" باشند و پسرها دوست
دارند "جالب"... دخترها

معمولاً اهل "جواب دادن" و پسرها اهل "جولان دادن" مى باشند... دخترها به "جابجائي"

اكتفا مى كنند و پسرها به "جاري شدن"....


ج)دخترها
نگهباني از "حرمتها" را ترجيح مى دهند و پسرها نگهباني از "حريم ها" را....


چ)دخترها ميل به "حمايت كردن" دارند، پسرها ميل به "حماسه آفريني
"... دخترها معمولاً

دنبال "حقوق" از دست رفته خود هستند ولي پسرها دنبال ثابت كردن "حقّانيت" خود...

یادت باشه تو نمی تونی کسی رو به زور عاشق خودت کنی

پس تنها کاری که می تونی بکنی اینه که شخصی دوست داشتنی

باشی و در نظر مردم با ارزش و شریف جلوه کنی ...


2 نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 22:29  توسط ...yas...  | 

به آسانی میشه در دفترچه تلفن کسی جایی پیدا کرد

ولی به سختی میشه در قلب او جایی پيدا کرد.

به راحتی میشه در مورد اشتباهات ديگران قضاوت کرد

ولی به سختی ميشه اشتباهات خود را پيدا کرد.

به راحتی ميشه بدون فکر کردن حرف زد

ولی به سختی ميشه زبان را کنترل کرد.

به راحتی ميشه کسی را که دوستش داريم از خود برنجانيم

ولی به سختی ميشه اين رنجش را جبران کنيم.

به راحتی ميشه کسی را بخشيد

ولی به سختی ميشه از کسی تقاضای بخشش کرد.

به راحتی ميشه قانون را تصويب کرد

ولی به سختی ميشه به آنها عمل کرد.

به راحتی ميشه به روياها فکر کرد

ولی به سختی ميشه برای بدست آوردن يک رويا جنگيد.

به راحتی ميشه هر روز از زندگی لذت برد

ولی به سختی ميشه به زندگی ارزش واقعی داد.

به راحتی ميشه به کسی قول داد

ولی به سختی ميشه به آن قول عمل کرد.

به راحتی ميشه دوست داشتن را بر زبان آورد

ولی به سختی ميشه آنرا نشان داد

به راحتی ميشه اشتباه کرد

ولی به سختی ميشه از آن اشتباه درس گرفت.

به راحتی ميشه گرفت

وی به سختی ميشه بخشش کرد.

به راحتی ميشه یک دوستی را با حرف حفظ کرد

ولی به سختی ميشه به آن معنا بخشيد.

و در آخر:

به راحتی ميشه اين متن را خوند

ولی به سختی ميشه به آن عمل کرد...


2 نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 10:25  توسط ...yas...  | 

بالاخره برگشتم...

 این چن وقته انقد چیز ای عجیب غریب برام اتفاق افتاده

 که اگه بخوام همشو اینجا بنویسم پرشن بلاگ میاد در وبلاگ مو تخته می کنه

 البته نه بخاطر مسایل اخلاقی یا سیاسی – به هر حال تصمیم گرفتم

 عجیب ترین ِ این اتفاقات رو که داره مسیر زندگیمو کاملا عوض می کنه براتون بنویسم...

شاید این کار من برای  خیلیا  بی معنی و مسخره باشه

و یا حتی بعضیا فکر کنن دارم دروغ می گم

حاضرم دستمو روی هر چیزی بذارم و قسم بخورم که همه ش راسته - این طور فکر میکنم

 که دوباره گفتن همه ی این ماجراها این فرصت رو به من میده

که بتونم خیلی خوب بهشون  فکر کنم

و با بوجود غیر قابل باور بودن اونا  یه تصمیم درس حسابی بگیرم.


2 نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 15:51  توسط ...yas...  | 


اینها همه به ما بستگی دارد

 

یک شعر می تواند در لحظه ای بدرخشد.

 

یک گل می تواند یاد آور یک رویا با شد.

 

یک درخت می تواند آغاز یک جنگل باشد.

 

یک پرنده می تواند قاصد و پیک بهار باشد.

              

یک لبخند می تواند آغازگر یک دوستی باشد.

 

یک دست دادن صمیمی می تواند روح و جان ما را به درجات بالا ببرد.

 

یک ستاره می تواند راهنمای یک کشتی در دریا باشد.

   

یک رای می تواند سرنوشت یک ملت را تغییر دهد.

 

یک پرتو از آفتاب م تواند باعث روشنایی یک خانه شود.

 

یک شمع می تواند با نور و روشنی اش تاریکی و ظلمت را از بین ببرد.

 

یک لبخند می تواند بر دلتنگی و افسردگی پیروز شود.

 

هر سفر باید با یک قدم آغاز شود.

 

امید داشتن روح و روان مارا زنده نگه می دارد.

 

یک قلب می تواند بفهمد چه چیزی درست است.

 

یک زندگی میتواند متفاوت باشد.


... گوش کن ...

آنگاه که تنها شدی و در جست و جوی یک تکیه گاه مطمئن هستی بر من توکل نما. 

 

   ( سوره مبارکه نمل 79)

 

آنگاه که نومیدی بر جانت پنجه افکنده و رها نمی شوی به من امیدوار باش.  

 

  ( سوره مبارکه زمر/53)

 

آنگاه که در پی تعالی و کمال هستی نیتت را پاک و الهی کن.  

 

 (سوره مبارکه فاطر 29-30)

 

آنگاه که دوست داری به آرزویت برسی به درگاهم دعا کن تا اجابت نمایم.

 

  (سوره مبارک غافر60)

 

آنگاه که دوست داری کسی هماوره به یادت باشد به یاد من باش که من همواره به یاد تو هستم.

 

  (سوره مبارکه بقره 152)

 

آنگاه که دوست داری با من هم سخن شوی نماز را به یاد من بخوان. 

 

 (سوره مبارکه طه14)

 

آنگاه که لغزش ها روحت را آزرده ساخت در توبه به روی تو باز است. 

 

 (سوره مبارکه قصص 67)


 

2 نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 15:43  توسط ...yas...  | 


تا حالا شده حس کنی تو تمام دنيا به اين بزرگی هيچ کس رو نداری ؟

اطرافت رو نگاه می کنی پره از ادمهای رنگارنگ ولی هيچ کدوم مال تو نيست

زجرمی کشی دلت می خواد داد بزنی ولی انگار گلوت رو گرفتن

 دلت می خواد فرارکنی از بين اين ادما بری بری يه جا که حتی يکيشون رو نبينی و تنها باشی

واسه هميشه تو تمام لحظه ها اونوقت مطمئنی که مثل واقعيت هيچ کس رو نداری هيچ کس نيست

 که بتونی حتی يه لحظه سرتو رو شونه اش بزاری و گريه کنی و اون اشکا تو پاک کنه

هيچ کس هيچ کس فقط خودتی و خودت با يه دنيا رويا می خوام فرار کنم

برم جايی که تنها باشم ديگه از اين  همه  زندگی خسته شدم

از خنده های دروغی خسته شدم از کسايی که جرات ندارن واقعيت رو داد بزنن

خسته شدم از تنهايی ها. يه دفترچه خاطرات خستگی ها. دنیای خاموش من. خودم.

روزای تکراری.  نوشتن .گريز از خاطره ها

می خوام تموم کنم فکر کردن. نوشتن. احساس .عاشقی. خنديدن بی دلیل . دويدن خيال بچگونه

فکر کردن به اينکه هنوز می شه احساس داشت منم می خوام آدم باشم

خدا جون چرا منو اینجوری آفريدی؟ 

خدايا چرا نمی تونم جای پا تو رو ببينم ؟

خدايا من بنده ی بدی ام مگه نه ؟

 دوستم نداری خدا جون ؟

تنها کسی هستی که هميشه همراهم بودی و هيچ وقت تنهام نزاشتی .

پس چرا الان حس می کنم اينقدر تنهام ؟

خدا جونم دلم می خواد داد بزنم صدات کنم.

چرا زندگی من اينجوری خدا جون ؟‌  

چرا وقتی همه چيز درسته يه خلا ء توی زندگيم دارم .

چرا ديگه تحمل اين زندگی رو ندارم.

چرا برام ديگه همه چيز مسخره شده ؟

چرا ديگه همه چيز بی معنيه ؟

خدايا الان بيشتر از هر وقتی دلم می خواست اون بالا پيشت بودم

از اون بالا مردم رو نگا می کردم و بهشون می خنديدم

شايد ديگه اپديت نکنم از همه چيز خسته شدم

 حتی اين دنیای خاموش من تنها جايی که می تونستم از دردام بنويسم.

تا اطلاع ثانوی -تعطيل-


 

2 نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 12:49  توسط ...yas...  | 


کس نگفته است که زندگی کار ساده ای است .گاهی بسیار سخت و ناخوشایند می نماید.

 اما با تمام فراز و نشیبهایش . زندگی.... از ما انسانی بهتر و نیرومند می سازد.

حتی اگر در لحظه حقیقت آن را در نیابیم. به یاد آر...

که در آزردگی رنج را از خود دور داریو در دلتنگی بگذاری

 اشکهایت جاری شوند و در خشم خود را رها سازی

 و در ناکامی بر خود چیره شوی تا می توانی یار خود باش.

میتوانی بهترین دوست خود باشی اما به هنگام آشفتگی مرا خبر کن!

می کوشم بدانم چه وقت باید در کنارت باشم اما گاه ممکن نیست.

 پس خبرم کن عشق بالا ترین هدیه ای است که می توانیم به یکدیگر بدهیم.

 و در ایثار یکی از بزرگترین لذتهایی است که به ما ارزانی شده.

من اینجایم هر زمان و همیشه. تا هر آنچه دارم به تو هدیه دهم.

((خدا عزیزم دوستت دارم .... باتمام عشق))

چقدر زیباست نام خداوند ......

چقدردلنشین است با او بودن ....

چقدر آرام است قلب من ......

خداوند حضور مبارکش را درقلب من عیان کرد..

اوست که در همه زندگی من حضور داره ...

و من بهش عشق می ورزم ....

 

عشق به معنای حقیقت

 

خدايا !!!!!! قلبم تشنه نور و عشق توست ......

هر روز به افكار و آرزوهايم بيا ......

به رويا ها و خنده ها و اشكها يم بيا.....

از سر رحمت در فراموشي هايم پدیدارشو ........

به عبادت و به كار و زندگي و مرگم بيا......

خدايا !!!!

از سرلطف و عشق بامن باش.......

هرگز تو را از یاد نمی برم

اگر واقعيتي به نام دوست داشتن وجود داشته باشد

بدان كه جزيي از من شدي و براي هميشه در قلب

شكسته من جايي پيدا كردي به خاطراتت نگران هستم

چون برايم پيش از هر چيز مهم هستي اگر خورشيد

تابيدن را .ماه درخشيدن را .ستاره چشمك زن را.ابر

باريدن را از ياد برم ::. هرگز تو را از ياد نمي برم


 

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 21:44  توسط ...yas...  | 

چرا وقتي كه آدم تنها ميشه

غم و غصه‌ش قد يه دنيا ميشه ؟

ميره يه گوشه پنهون ميشنه

اونجا رو مثل يه زندون ميبينه

غم تنهايي اسيرت ميكنه

تا بخواي بجنبي پيرت ميكنه

وقتي كه تنها ميشم اشك تو چشام پر ميزنه

غم مياد يواش يواش خونه دل در ميزنه

ياد اون شبها ميفتم زير مهتاب بهار

توي جنگل لب چشمه مينشستيم من و يار

غم تنهايي اسيرت ميكنه

تا بخواي بجنبي پيرت ميكنه

ميگن اين دنيا ديگه مثل قديما نميشه

دل اين آدما زشته ديگه زيبا نميشه

اون بالا باد داره زاغ ابرا رو چوب ميزنه

اشك اين ابرا زياده ولي دريا نميشه

غم تنهايي اسيرت ميكنه

تا بخواي بجنبي پيرت ميكنه

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 21:41  توسط ...yas...  | 


مردی دير وقت خسته و عصبانی از سر کار به خانه بازگشت.

 دم در پسر پنج ساله اش را ديد که در انتظار او بود.

- بابا!يک سوال از شما بپرسم؟

- بله حتما.چه سوالی؟

- بابا شما برای هر ساعت کار چقدر پول می گيريد؟

مرد با عصبانيت پاسخ داد:اين به تو ارتباطی ندارد.

چرا چنين سوالی ميکنی؟

- فقط ميخواهم بدانم.

 بگوييد برای هر ساعت کار چقدر پول ميگيريد؟

- اگر بايد بدانی خوب 20 دلار.

پسر کوچک در حاليکه سرش پايين بود آه کشيد.

 بعد به مرد نگاه کرد و گفت:

ميشود لطفا 10 دلار به من قرض بدهيد؟

مرد بيشتر عصبانی شد و گفت:

اگر دليلت برای پرسيدن اين سوال فقط اين بود که

 پولی برای خريدن يک اسباب بازی مزخرف از من بگيری

 سريع به اتاقت برو و فکر کن چرا اينقدر خودخواه هستی...

من هر روزسخت کار ميکنم وبرای چنين رفتارهای کودکانه ای وقت ندارم.

پسر کوچک آرام به اتاقش رفت ودر را بست.

مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد.

چطور به خودش اجازه می دهد

 فقط برای گرفتن پول از من چنين سوالاتی بپرسد؟

بعد از حدود يک ساعت مرد آرامتر شد و فکر کرد که

 شايد با پسر کوچکش خيلی تند و خشن رفتار کرده است.

 شايد واقعا چيزی بوده که او برای خريدش

 به 10 دلار نياز داشته است.

به خصوص اينکه خيلی کم پيش می آمد

 پسرک از پدرش درخواست پول کند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.

- خواب هستی پسرم؟

- نه پدر بيدارم.

- من فکر کردم شايد با تو خشن رفتار کرده ام.

 امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هايم

 را سر تو خالی کردم.

بيا.اين 10 دلاری که خواسته بودی.

پسر کوچولو نشست.

خنديد و فرياد زد:

متشکرم بابا! بعد دستش را زير بالشش برد

 واز ان زير چند اسکناس مچاله شده در اورد.

مرد وقتی ديد پسر کوچولو خودش هم پول داشته است

 دوباره عصبانی شد و غرولند کنان گفت:

با اينکه خودت پول داشتی چرا دوباره تقاضای پول کردی؟

پسر کوچولو پاسخ داد:

برای اينکه پولم کافی نبود.

ولی الان هست.حالا من 20 دلار دارم.

آيا می توانم يک ساعت از کار شما را بخرم

 تا فردا زودتر به خانه بياييد؟

چون دوست دارم با شما شام بخورم.


2 نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 20:58  توسط ...yas...  | 

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت.

مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.

توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ...

هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد.

 بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را.

 بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را.

شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد.

 دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.

انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،

‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم.

نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد.

 مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.

جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.

تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد.

 اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند.

از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود.

 گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.

ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد

 كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود.

 دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.

با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد.

 بگذار يك بار هم او فريب بخورد.

به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم.

 توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت.

 فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود!

 فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام.

تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم.

 مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم

و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.